الشيخ عباس القمي
1483
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )
گفت : يا بن عمّ ! من مىدهم تو را آن قدر مال كه پسران را كد خدا كنى و دختران را عروس كنى و مزرعه را تعمير كنى . حضرت دعا كرد او را و ترغيب فرمود او را بر اين كار . آنگاه فرمود : اى امير ! خداى عزّ و جلّ واجب كرده است بر واليان عهد خود ( يعنى ملوك و سلاطين ) كه فقيران امّت را از خاك بردارند و از جانب ارباب ديون وامهاى ايشان را بگذارند ، و صاحب عيالان را دستگيرى كنند ، و برهنه را بپوشانند ، و به اعانى ( يعنى اسيران محنت و تنگدستى ) محبّت و نيكى كنند ، و تو اولى از آنانى كه اين كار كنند . گفت : مىكنم يا أبا الحسن ، بعد از آن برخاست و رشيد با او برخاست و دو چشمش و رويش ببوسيد ، پس روى به من و امين و مؤتمن كرد و گفت : يا عبد اللّه ! و يا محمّد ! و يا ابراهيم ! برويد همراه عموى خود و سيّد خود و ركاب او را بگيريد و او را سوار كنيد و جامههايش را درست كنيد و تا منزل او را مشايعت نماييد . پس ما چنان كرديم كه پدر گفته بود ، و در راه كه در مشايعت او بوديم ، حضرت أبو الحسن عليه السّلام پنهان روى به من كرد و مرا به خلافت بشارت داد و گفت : چون مالك اين امر شوى با ولد من نيكويى كن ، پس بازگشتيم و من از فرزندان ديگر بر پدر جرأت بيشتر داشتم ، چون مجلس خالى شد با او گفتم : يا امير المؤمنين ! اين مرد كى بود كه تو او را تعظيم و تكريم نمودى و براى او از مجلس خود برخاستى و استقبال نمودى و بر صدر مجلس نشاندى و از او فروتر نشستى ، بعد از آن ما را فرمودى تا ركاب او گرفتيم ؟ گفت : اين امام مردمان و حجّت خدا است بر خلق و خليفهء او است ميان بندگان . گفتم : يا امير المؤمنين ! نه آن است اين صفتها كه گفتى همه از آن تو است و در تو است . گفت : من امام جماعتم در ظاهر به قهر و غلبه و موسى بن جعفر عليه السّلام امام حقّ